شب علی
به نخلستان کوفه در دل شب
رسد بر گوشِ جان بانگ حزینی
خدا جویی خدا را با دل پاک...
بخواند با نوای آتشینی
تو گویی عشقبازی پاکبازی
کند با یار خود راز و نیازی
مگر تا بشنود آن ایزدی راز
همه برگ درختان گوش گشته
به پیش نور آن برتر ز افلاک
زمین مات و فلک مدهوش گشته
نه مه را مانده بر رخ آب و رنگی
نه زهره می زند بر چنگ چنگی
بلی، این بنده افتاده بر خاک
خداوندِ همه کون و مکان است
وصی مصطفی، سلطان «لولاک»
شهِ مردان، امیر مؤمنان است
علی عالی اعلاست نامش
که باشد جاودانی فیض عامش
همی توفیق خواهد از خداوند
که تا اسلام را پاینده سازد
براندازد بن و بیخ ستم را
جهان را از عدالت زنده سازد
کز اوّل شیوه وی بوده معلوم
که باشد خصم ظالم؛ یار مظلوم
پس آن گه خیزد و آهسته پوید
در آن ساعت که شب از نیمه رفته
برای آن که نشناسد او را
به دستارش، سر و رو را گرفته
زند در آن دل شب حلقه بر در
کند در خانه بیچارگان سر
یتیمان را چو جان گیرد در آغوش
ز بیماران کند تیمار داری
یکی از کودکان پرسد ز مادر
پدر آمد؟ بگوید مادر: آری
دود تا روی دامانش نشیند
پدر را بهتر از نزدیک بیند
به دست خود یداللّه بهر آن طفل
همی از نان و خرما لقمه گیرد
به فرقش می کشد دست نوازش
وزین خدمت به جان منّت پذیرد
برِ حق تا چه حد این رنج ارزد؟
دل و دستش ز شوق و بیم لرزد
بلی، از اشک و آهِ تیره روزان
همی لرزد دل و دست کریمش
همان دست و دلی کاندر صف رزم
بلرزد پیکر گُردان زِ بیمش
ندارد از جهانی خصم بیمی
ولی می ترسد از اشکیتیمی
همان دستی که بهر حفظ اسلام
بسا روزان ز خصمان سر گرفته
شبانِ تیره اندر کلبه تنگ
یتیمان را چو جان در بر گرفته
در آن جا مظهر قهر است و غیرت
در این جا آیت لطف است و رحمت
زهی فکر بلند ویکه آن روز
نه تنها ریخت بتهای حرم را
که با بشکستن کسری و قیصر
شکستی پشتِ بتهای ستم را
که ای انسان بکن در ملک هستی
به جای بت پرستی حق پرستی
از این رو بود کو اندر مدائن
به فرماندار خود زد تازیانه
چو دیدی سجده مستقبلین را
برِ خود چون برِ ربّ یگانه
که من آخر نه فرعون زمانم
خدا را بنده ای از بندگانم
نه انسان است آن دون همّتِ پست
که پیش چون خودی بر خاک افتد
علی را شیعه آن باشد که خوشدل!
به درگاه خدای پاک افتد
من و تو این چنین، او آن چنان است
تفاوت از زمین تا آسمان است
خوشدل تهرانی


